تبليغاتX
سبــــکـبــال

از باغ می برنـد تا که زندانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

 

 

پوشانده اند صــبح ترا ابــــــــــرهای تار

تنها به این بــــــهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف به این رها شـدن از چـــاه دل مبند

این بار می بـــــرند کـه زنـــــدانی ات کنند

 

ای گل گمان مبـر بـه شب جشن می روی

شـاید به خـاک مــــرده ای ارزانـی ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شـــیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیـــــــشه مراد نیست

گاهی بهـانه است که قـــربانی ات کنند

                                                          

                                                    ابوالفضل نظری

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/02/29ساعت 13:27 توسط سبـکبال |

 

کتاب " و نیچه گریه کرد " نوشته ی" اروین یالوم " کتاب جالبی بود. داستان در انتهای قرن نوزدهم اتفاق می افتد . ارتباط نیچه با برویر که پزشک نامداری در زمان خود بوده با معانی زیبای روان کاوانه پیوند می خورد . نگاه خلاقانه ی دکتر اروین یالوم مدرس دانشگاه استانفورد (روان شناسی) سبب می شود تا ریشه های روان کاوی و لوگو تراپی در قالب داستانی که هر خواننده ای را جذب می کند پیش برود .

در دنیای واقعی نیچه و برویر هرگز با هم ملاقات نکرده اند ولی در این کتاب نه تنها  عقاید نیچه به بحث کشیده می شود ، بلکه گریزی نیز به آغاز نهضت روان کاوی و فروید زده می شود .

 

جمله ی زیبای نیچه بار دیگر در اینجا آورده شده : " هر کس که چرایی زندگی را فهمیده باشد ، با هر چگونه ای خواهد ساخت ".

 

از رویای عزیز که این کتاب را به من داد تشکر می کنم و خواندن آن را به همه توصیه . ( مخصوصاً بچه های رشته ی روان شناسی) .

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/02/27ساعت 18:1 توسط سبـکبال |

 

امروز یکی از دوستان خواست تا به منزل شان بروم . درباره ی علت دعوت چیزی نگفت و سئوال هم نتیجه ای نداشت . به شوخی گفتم که نکند جلسه ی احضار ارواح است .  وقتی رفتم چند نفری بودند و بعد از اندکی صحبت شروع شد . درباره ی "گولدن کو یستGolden Quest" بود .توضیح این بود که با خرید یکی از سکه های یادگاری آنها و به عضویت در آوردن دو نفر دیگر و ...  می توانید 250 دلار بعد از هر مرحله بگیرید  ( زهی خیال باطل) .

با جوانب مالی قضیه و انگیزه ی این افراد که می خواهند ره صد ساله را یک شبه بپیـمایند کاری ندارم ، بلکه حرف من در خارج شدن حجم عظیم ارز از کشور است که در ازای تکه ای طلای 24 عیار ( اگر واقعاً 24 عیار باشد ) نصیب می شود .اگر شروع کنی ، این بازی پایانی ندارد و مجبوری برای پول در آوردن دیگران را هم وارد بازی کنی ...

تصاعد زیر مجموعه ها روندی سرطانی و نجومی دارد که طمع افراد آن را آبیاری می کند . افراد زیر شاخه مسبب در آمد سر شاخه ها هستند . حجم آورده ی افراد عضو هم بالطبع  بسیار است و تنها قسمت کوچکی از آن پس از واریز به حساب مدیران سازمان در خارج از کشور ، به کشور باز می گردد .

نا آگاهی افراد در خرید این ابزار ، باعث کلاهبرداری های زیادی تا به حال شده است . حتی در صورتی که مساله کاملاً سالم هم باشد ، خارج شدن مقادیر عظیم ارز از کشور در بلند مدت به ضرر تک تک ما خواهد بود .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/02/22ساعت 1:32 توسط سبـکبال |

اگر مقصود تغییر واقعی باشد باید بر آموزش و پرورش دست نهاد . مدرسه می تواند بزرگترین کارخانه ی جامعه پذیری و دموکراسی باشد. در ایران امکاناتش را داریم ولی نقشه ی جامع تغییرات که فراتر از سلیقه ی وزرا و روسا باشد نداریم . ژاپن و آمریکا و دیگر کشورهای پیشرفته برای پیشرفت خود ، آموزش و پرورش را بر مبنای استعداد سنجی ، هدایت صحیح در چارچوب قالب های مطلوب متناسب با جامعه ی خود قرار داده اند و نتیجه اش هم واضح و آشکار است .

آموزش و پرورش رکن اصلی توسعه ی پایدار می تواند باشد . می دانیم که فرهنگ برای تغییر ، نیاز به سالها ممارست دل سوزان دارد ، تا اگر در راه نماندند شاهد مقصود را در آغوش کشند .

آنچه از دل بر نیاید پس ناگزیر است از شکست . آنجا که معلمان غم نان دارند ، حرفی از دل بر نخواهد خواست . در متون درسی تناقضات آشکاری با باورهای خانواده وجود دارد که دانش آموز را در برابر خانواده اش به عنوان اولین آموزگاران قرار می دهد . معلمان نیز بر بسیاری از گفته های خود باور ندارند و صرف گذر ایام و رفع تکلیف به آنها می پردازند .

نهاد آموزش و پرورش در برابر وقایع روز بسیار تاثیر پذیر است و یکنواخت نگاه داشتن آن به سبک نیاکانمان عملکرد آنرا خشک و غیر کاربردی می کند . تکنیک های امروزی ، شاگرد محورند ، حال آنکه در گذشته معلم به عنوان منبع عظیم دانش فرض می شد وتمام محوریت آموزش با او بود .

به کار نگرفتن فن آوری آموزش روز دنیا ، آینده ای نه چندان بهتر روبرویمان می گسترد . شاید تمام قانون گریزی ها و تمایلمان به رهبریت شاهان و کنار آمدن با دیکتاتوران نتیجه ی آموزش سنتی معلم محوری است که هم اکنون نیز ادامه دارد .

کودک باید دموکراسی را در مدرسه و نزد معلمان فارغ از غم نان بیاموزد و گرنه هیچ گاه حق مساویش با دیگران را در آینده طلب نکرده و خود دیکتاتوری دیگر خواهد شد ... .

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/02/20ساعت 0:42 توسط سبـکبال |

- دو هفته با ویندوز عزیزم مشکل داشتم و حالا بعد از چند بار نصب و فورمت ، تونستم از شر ویروس های مسخره راحت شم . فکر نکنم ویندوز xp 2005 هنوز تو اروپا و آمریکا به فراوونی ایران وجود داشته باشه . این  ویندوز خودش فایروال اختصاصی داره .

 

 

 - آنتی اکسیدان به موادی می گن که برا بدن مفید بوده و نقش حیاتی در جلوگیری از انواع سرطان دارن . منبع اصلی آنتی اکسیدان میوه وسبزیجاته . آنتی اکسیدان رادیکال های آزاد خون رو خنثی میکنه . با این قیمت های میوه و سبزی که امسال بدنبال سیاست مجلس محترم ، و نرسیدن میوه به دهن خلق الله ، باید منتظر افزایش سرطان در بلند مدت بود . جالب اینجاست که توصیه می شه روزی 5 بار میوه بخورین . قیمت بالای میوه باعث می شه تا در صورت خریدن میوه به نگاه کردن و اضافه کردن اون به عنوان کالای تجملاتی فقط برای کلاس گذاشتن بسنده کنیم .

 

 - داشتن موبایل علاوه بر کار راه انداختن و فوایدش یه جور وسیله تفاخر شده . بعضی ها اینو انکار می کنن ، اما خوب که دقت کنیم می بینیم ، وقتی فردی با سر و لباس خاک آلو یا در پشت یه وانت زپرتی یا با ته لهجه ای با موبایل حرف می زنه باعث مسخره ی مردمه . چرا ، به خاطر اینکه به این وسیله به عنوان یک ابزار معمولی نگاه نمی کنیم . فکر می کنیم حتماً باید موبایل دست فوفول ها و آدم های لیسانس به بالا باشه .

 

- بالاخره بعد از یکسال و اندی دوباره رفتم سرکار . قبلاً تو قسمت فنی بودم و حالا به لطف رییس بهم کار دفتری دادن . کار دفتری زیاد به مذاقم جور در نمی آد . ولی خوب مزیتش در اینه که کارش سبکه .

قبل از اینکه برم سرکار از دکتر پرسیدم که برم یا نرم ، که با توجه به تعداد گلبول های سفیدم و دیگر فاکتورهای خونی گفت برو ، موردی نداره . گلبول سفید: 4600 ، هموگلوبین : 14.5 ، گلبول قرمز : 4 میلیون و پلاکت : 80 هزارتا .

 

 - وقتی پای صحبت اکثر ایرانی ها تو مناطق مختلف می شینی از شیوه ی اداره ی مملکت ناراضین ، اما وقتی فلان مقام می آد شهرشون می بینی هوار تا آدم می ریزه دوروبر ماشین یارو . اونم با چه وضع متحجرانه ای . تو فیلما می بینیم آدما دو طرف راه عبوری می ایستن تا اون مقام کشوری رد بشه اما در استقبال های ما چنان دنبال ماشین می دون انگار که اگه دستشون به ماشین طرف نرسه واویلا ، کلی حسرت دارن که در آینده بخورن . انتخابات هامون هم همینجوره ، همه ناراضین اما می رن پای صندوق . البته بعضی ها مجبورن یا فکر می کنن که مجبورن . اگه از حکومت ناراضی هستیم باید از شیوه های مبارزه ی منفی استفاده کنیم . عدم استقبال و رای ندادن می تونه نوعی اعتراض ما برای تغییر دیدگاه های حاکمان باشه ( هر چند تو انتخابات قبلی مجلس مردم نرفتن اما الکی آمار بالا دادند) . بعضی چیز ها رو که آدم می بینه یاد این جمله ی میرزاده ی عشقی می افته که می گه : " به کجا شکوه توان کرد که در این مملکت دزدی و بی شرفی همچو مرامی اجباریست "

ترکیه - استانبول - علی پاشا     ترکیه - استانبول

+ نوشته شده در جمعه 1384/02/16ساعت 12:49 توسط سبـکبال |


تو بخش پیوند مغز استخوان حالم خیلی بد بود . دنبال یه نشونه بودم به معنی آغاز روند بهبود . به خودم گفتم هر وقت به صورت اتفاقی صدای اذان موذن زاده ی اردیبلی رو شنیدم یعنی دارم خوب می شم ...
حالا موذن زاده با اون صدای آسمونیش تو بیمارستانه . صدایی که برا من قشنگ تر از هر آهنگی بوده .
امیدوارم که خوب بشه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/02/14ساعت 0:15 توسط سبـکبال |

سیروس کمی زبان آذری بلد بود و همین بهش کمک می کرد . من هم با زبان الکن انگلیسی ، دست و پا شکسته منظورم رو حالی می کردم . شب به یه تاکسی گفتیم ما اهل هیچی نیستیم ، ما رو ببر یه دیسکو ، ببینیم چه جور جاییه ؟ اونم نامردی نکرد بردمون یه دیسکوی خیلی گرون قیمت بالای شهر . ما گفتیم ورودی نداشته باشه ، اما فقط ورودی نداشت و همه چیزو بیست برابر با آدم حساب می کردن . آبجو که یه قوطیش بود یه میلیون لیر گیلاسشو میدادن 45 دلار . ویسکی هر گیلاسش 60 دلار .(بهترین ویسکی رو می شد بخری بطری 20 دلار) . تازه اگه یکی از اون مه پیکران کنارت drink  می فرمودند ، آبجو گیلاسی 160 دلار و ویسکی 200 دلار . من که از صبح راه رفته بودم ، حسابی توالت واجب شده بودم ، تا رفتم و برگشتم ، سیروس سفارش فرموده بودن و تا اومدیم بجنبیم دو مه پیکر در کنارمان پهلو گرفتن . ما هم بچه ی دهات نمی دونستیم باید چیکار بکنیم . الحق که بغل دستی بنده رو خود خداوند تبارک و تعالی بدون مشارکت فرشتگان نظر تنگ آفریده بودند ( وتبارک الله احسن الخالقین) . این دختران همگی اوکراینی بودند و یکی از یکی دلربا تر . ما به رسم ایرانی و مهمون نوازی در مقابل سفارشات خانم ها سکوت کردیم و نمی دانستیم که قیمت صورت حساب از کل موجودی ما که جهت سفر در نظر گرفته ایم بیشتر است .(885 دلار !) من در کمال بچه مثبتی با ایشان مصاحبت و  گفتمان می نمودم . سیروس عنان از کف داده بود و هراز گاهی چندین بوس آبدار از محبوبش می گرفت . بغل دستی من به من می گفت که به رفیقت بگو اینجا بوسیدن ودست زدن ممنوعه ( به خشکی شانس ، اینجا هم که مثل ایران خودمونه؟!) . بنده برای حفظ امانت داری می گفتم اما سیروس گوشش بدهکار نبود . تذکر مه پیکر کنار دستی باعث شد تا بیشتر خودم رو جمع و جور کنم ،( ما ایرانی ها سالهاست که مجبوریم خودمون رو جمع و جور کنیم ). نمی دونم بغل دستی من چه انتظاری داشت ، که در نهایت گفت تو اصلاً منو دوست نداری ! من فقط مثل یه بچه مثبت رفتار کرده بودم ، این کار بدیه ؟ مه پیکر هم با دلخوری پا شد و رفت . از لحاظ رقص هم که قربونش برم من وقتی می رقصم همه می گن مگه اومدی باشگاه برا نرمش . خوب چه فرقی می کنه رقص هم یه جور ورزشه ، پس ورزش هم یه جور رقصه ! چی گفتم ؟! بعد از این که هیچکس حاضر نشد در مقابل حرکات ریتمیک و نرمش کاری من نقش پارتنر را بازی کنه ، سر خورده در جایم نشستم و دیگه هم پا نشدم . ساعت 3 صبح دیگه کله م داشت سوت می کشید بس که از این دالامب و دولومبا با صدای وحشتناک شنیده بودم . به سیروس گفتم پاشو بریم ، دلش بدجوری گیر کرده بود پیش دخترو . آخرش بعد از دادن شماره تلفن هتل و گرفتن قول از ایشان برای دیدار در روز  بعد رضایت داد که بریم . موقع پول دادن سرمون سوت کشید . من  که 50 میلیون لیر بیشتر نداشتم و با خیال راحت واسه خودم نشسته بودم . سیروس ترسید و هر چی پول داشت رو کرد . 310 دلار . من تو دلم می گفتم نده بابا و هی چشم غره می رفتم اما حالیش نبود . به هرحال پولامونو گرفتنو و اومدیم بیرون . من پولامو گذاشته بودم هتل و فردا صبح در کمال فردین بازی 150 دلار سهم خودم رو به سیروس دادم . روز بعد هم دخترو به سیروس زنگ نزد و ایشان را در خماری نهاد .
+ نوشته شده در دوشنبه 1384/02/12ساعت 16:28 توسط سبـکبال |

 

مجتمع توانبخشی حضرت عــــلی

 

مرکز نگهداری کودکان معلول و بی سرپرست

 

تلفن : 021 – 2445105 – 2442702 - 2448326

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/02/12ساعت 6:19 توسط سبـکبال |

 
این متن بسیار زیباست . اوج حرفهایی که می شود زد :


"گابريل گارسيا ماركز" نويسنده 73 ساله و چهره تابناك ادبيات امريكا لاتين و جهان از زندگی اجتماعی كناره گرفته و دوران پس از يكصد سال تنهائی را آغاز كرده است. سرطان چنان بر جانش چنگ انداخته است، كه خود نيز اميدی به رهائی از پنجه هائی كه غدد لنفاوی اش را نشانه گرفته اند ندارد.

ماركز از انزوای خود نامه ای به رسم وداع، خطاب به دوستانش نوشته است:

"... اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می كرد كه من عروسكی كهنه ام و تكه كوچكی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را كه به فكرم می رسيد نمی گفتم، بلكه به همه چيزهائی كه می گفتم فكر می كردم. اعتبار همه چيز در نظر من، نه در ارزش آنها كه در معنای آنهاست.

كمتر می خوابيدم و بيشتر رويا می ديدم، چون می دانستم هر دقيقه كه چشم هايمان را برهم می گذاريم 60 ثانيه نور را از دست می دهيم.

هنگامی كه ديگران می ايستند من راه می رفتم و هنگامی كه ديگران می خوابيدند بيدار می ماندم.

هنگامی كه ديگران صحبت می كردند گوش می دادم و از خوردن يك بستنی لذت می بردم.

اگر تكه ای زندگی به من ارزانی می شد، لباسی ساده بر تن می كردم. نخست به خورشيد چشم می دوختم و سپس روحم را عريان می كردم.

اگر دل در سينه ام همچنان می تپيد نفرتم را بر يخ می نوشتم و طلوع آقتاب را انتظار می كشيدم.

روی ستارگان با روياهای "وان گوگ" شعر "بنديتی” را نقاشی می كردم و با صدای دلنشين "سرات" ترانه عاشقانه ای به ماه هديه می كردم. با اشك هايم گل های سرخ را آبياری می كردم تا درد خارهايشان و بوسه گلبرگ ها يشان در جانم بنشيند.

اگر تكه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی يك روز بگذرد، بی آنكه به مردمی كه دوستشان دارم نگويم كه دوستتان دارم، چنان كه همه مردان و زنان باورم كنند.

اگر تكه ای زندگی داشتم، در كمند عشق زندگی می كردم. به انسان ها نشان می دادم كه در اشتباه اند كه گمان می كنند وقتی پير شدند ديگر نمی توانند عاشق باشند. آنها نمی دانند زمانی پير می شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند!

به هر كودكی دو بال می دادم و رهايشان می كردم تا خود پرواز را بيآموزند. به سال خوردگان ياد می دادم كه مرگ نه با سالخوردگی كه با فراموشی سر می رسد. آه انسان ها، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام. دريافته ام كه وقتی نوزاد برای اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را می فشارد او را برای هميشه به دام می اندازد. دريافته ام كه يك انسان تنها هنگامی حق دارد به انسانی ديگر از بالا به پائين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياری دهد تا روی پای خود بايستد. من از شما بسی چيزها آموخته ام و اكنون، وقتی در بستر مرگ چمدانم را می بندم همه را در آن می گذارم.

آدرس سایت منبع : http://www.diversenetoptions.com/book/index.php?section=5&page=3

+ نوشته شده در جمعه 1384/02/02ساعت 13:54 توسط سبـکبال |